تبليغاتX
.کد های زیر را کپی کنید و در قسمت ویرایش قالب وبلاگ خود بچسبانید چی شد که عاشقت شدم؟

احساس چهلم...مثل چهلم مرگ کسی...این هم شده چهلم مرگ احساس من...

تا حالا یه حسی در درونتون بوده که نخواین هیچ وقت از دستش بدین؟من تا حالا نشده که بخوام حسی در درونم بمونه و اون حس مونده!اگه متوجه منظورم نشدین حق دارین.این روز ها خودم هم متوجه منظورم نمیشم.

می دونم چی می خوام اما نمی دونم باید چه جوری بخوام!

می دونم باید زندگی کنم اما نمی دونم باید چه جوری زندگی کنم.

می دونم دختر احساسی هستم اما نمی دونم چه جوری احساسی باشم.

می دونم باید...

من همه چی رو می دونم اما نمی دونم اخرش چی میشه!؟

پنچ شنبه شب اولین خواستگار برام اومد.هر وقت دوستام حرف از خواستگار و خواستگاری میزدن برام جالب  بود بدونم که چه حسی هست این خواستگاری.تا قبل ازروز پنچ شنبه فکر می کردم باید هیجان انگیز باشه.بود اما نه به شدتی که شنیده بودم.

 

به هر حال 5 آذر هم برام شد یه روز خاطره انگیز.تا حالا برام خواستگار نیومده بود.هر چی خواستگار بود یا تلفنی بود و یا حضورا به خودم می گفتن.اما خواستگاری که بخواد بیاد خونه نداشتم که به لطف خاله ام این امکان هم میسر شد.

نتیجه ی خواستگاری منتفی شد.چون خواستگار محترم قصد عزیمت به عسلویه رو داشتن با این که وکیل بودن و من همچنان در این سوالم که این می خواست بره عسلویه چیکار کنه؟شنیده بودم کسانی که توی شرکت نفت هستند میرن اونجا.به هر حال خواستگاری منتفی اعلام شد و این یعنی الی عزیز همچنان به زندگی مجردی خودت ادامه بده تا خواستگار بعدی...خواستگارم 30 ساله بود و وکیل...اسمش فخر الدین بود...مثل خودم بچه ی آخرو خواهر هم نداشت.مامانش خیلی مهربون به نظر می رسید.خودش هم همین طور.به هر حال...

 

من خیلی دوست داشتم که اون کسی رو که دوستش داشتم بیاد خواستگاریم که باز به لطف خدا این امر هیچ وقت میسر نمیشه.چون با این که من فرد مورد نظرم رو دوست دارم اما یه قسمتی توی زندگیمون هست که بهمون میگه شما دو تا به هم نمی رسید.من هم اون رو به خدا سپردمش و ترجیح دادم که اون رو وارد زندگی و مسایل شخصی خودم نکنم.اما اگه می شد اون بیاد واقعا که خوب بود.به هر حال می دونم که شاید اگه کسی دیگه هم بیاد اما اون ته ته ته ته ته دلم باز اونی رو می خواد که دوستش دارم...بهشم گفتم.بهش گفتم که من تورو دوست دارم.اون هم من رو دوست داره.اما فکر کنم ما نمی تونیم با هم یه زوج رو تشکیل بدیم و همین که با هم دوستیم جای شکرش باقیه...

 

اما فقط خواستم بگم که...هیچی...لبخند...

 

دوست داشتن و عاشق شدن خیلی پیچیده است.با تمام وجودم به این حرف دکتر شریعتی ایمان اوردم که کسی که من رو دوست داره من دوستش ندارم.کسی که من دوستش دارم اون من رو دوست نداره و کسی که هم من و هم اون هر دو هم رو دوست داریم به رسم و ایین زندگی به هم نمی رسیم.من تمام این حالت ها رو تجربه کردم.دوستم داشتن و من نداشتم.دوست داشتم و من رو دوست نداشتن و هم من و هم اون هم رو دوست داریم اما نمی تونیم به هم برسیم.جالبه نه؟؟؟

 

از عمار عزیزم هم تشکر می کنم...از مینای عزیزم هم همین طور...

 

پ ن :عید سعید قربان و غدیر رو هم به شما دوستای گلم تبریک میگم...ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم و بهتون سر می زنم...


نوشته شده توسط eli در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 1:6 موضوع احساس من | لينک ثابت


احساس سی و نهم

افسوس که گذشته دیگه بر نمی گرده...

 

بغض دارم.نگرانم.دلتنگم.دلم گریه می خواد.اما چشمامو برای کی بارونی کنم؟؟توی این مدت اتفاقات زیادی توی زندگیم افتاد.اتفاقاتی که نباید می افتاد اما باعثش این دل بی صاحب من بود...

 

او ه ه ه ه ه ه ه !!!دارم فکر می کنم کجای زندگیم هستم...الان در این برهه ی زمانی دوست داشتم به آخر زندگیم می رسیدم اما وقتی فکر می کنم بدون همدم هستم از این فکر منصرف میشم.این روز ها به این موضوع رسیدم که عشق قصه ی مسخره ای هست.عشقی که تو رو به ذلت بکشونه خیلی بیهوده است.عشقی که از تو بخواد بی منطق شی خیلی بی منطقیه...

باید بگم که دوباره احساسی شدم.دوباره عشق رو به قلبم راه دادم.اما این بار با دفعات قبلی خیلی فرق می کنه.اینبار دارم خیلی اذیت میشم و یا بهتر بگم این بار داره خیلی اذیت می کنه...هیچ وقت از بی تفاوتی خوشم نیومده.از اینکه احساسم رو نادیده می گیره و به روی خودش نمیاره خوشم نیومده...الان فعلا روی هوام...نمی دونم می خواد با من ادامه بده یا نه؟هر دفعه یه چیزی میگه...نامی ازش در این وبلاگ نمی برم.چون که نمی خوام ازش زیاد بنویسم.اما فقط همین رو بگم که خیلی داره اذیت می کنه.نه اینکه از قصد بخواد اذیتم کنه...نه...می خواد به من بگه که برای به دست آوردنش خیلی باید تلاش کنم.به همین خاطر هست که میگم با بقیه فرق می کنه.عشقش طوریه که به راحتی به دستم نمیاد.باید فعلا صبر کنم.

 

هر از چند گاهی یاد گذشته می افتم.یاد روز هایی که با فواد داشتم.گاهی وقتا دلم برای بوسه هاش و در آغوش کشیدن هاش واقعا تنگ میشه.اما زود به این موضوع فکر می کنم که نباید فواد رو با آینده ام درگیرش کنم.یه چند وقتی هست که در صدد ارتباط مجدده...اما به روی خودم نمیارم و جوابش رو نمیدم،بلکه بذاره و بره...اما هم چنان هر وقت من رو می بینه احساس می کنم کل زندگیش رو زیر و رو می کنم.در این که خیلی دوستم داشت شک ندارم اما همین حرف رو هم الان نمی تونم با یقین بزنم اما من و فواد با هم به جایی نمی رسیدیم.اما در کل گاهی اوقات دلم خیلی برای آغوش گرمش تنگ میشه.مخصوصا الان...

 

فواد در عشق بازی مهارت خاصی داشت...من هم در عشق ورزی مهارت خاصی داشتم.همدیگر رو در این زمینه کامل می کردیم ولی خوب....نشد...افسوس...با اینکه ماه ها هست از جداییمون می گذره اما هر وقت یاد بوسیدن هاش می افتم تمام تنم لبریز از خواستنش میشه.کاش هیچ وقت با فواد اشنا نمی شدم...کاش...

 

افسوس که دیگه نمی تونم و نمی تونه برگردم و برگرده...افسوس کلمه ی آشنای زندگی منه...

 

همیشه تاریخ روز های مهم زندگیم رو توی ذهنم دارم.اما تاریخ روز هایی که با فواد بودم رو از یاد بردم.یعنی باید از یاد می بردم.الان زندگیم کلی با اون روز ها فرق کرده.احساس می کنم بزرگتر شدم.فهمیده تر شدم.اما هنوز عاشق عشقم.هنوز عاشق دوست داشتنم و دوست داشته بودن...و شدن...هنوز عاشق محبتم...یه ذره از علاقه ام به عشق کم نشده.به همین خاطر هست که دوباره عشق رو به قلبم راه دادم.من بدون عشق نمی تونم زندگی کنم.

 

یه مدتی می خوام بچگی کنم...یه مدت کوتاه...می خوام یه کوچولو به یه کسی بفهمونم که بابا منم دل دارم.درسته که دوستت دارم اما نباید اینقدر اذیتم کنی.می خوام باهاش بچگی کنم...

 

پ ن:این پست رو به درخواست دوست عزیزم احساس مرگ نوشتم...نامی ازش ندارم.شاید یه بار گفته و من یادم

رفته...به هر حال نام وبلاگش هست...  

I love some one

می خواستم بهش بگم که مرسی که به یادمی...

 

فعلا...


نوشته شده توسط eli در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 2:6 موضوع احساس من | لينک ثابت


احساس سی و هشتم

سلام دوستان عزیز و مهربونم...

 

مرسی که به یادم هستین...از همتون ممنون...

بهتون سر می زنم..و محبتتون رو جبران می کنم.این روزها دانشگاه و یک سری مسایل دیگه ذهنیتم رو مشغول خودش کرده...

می نویسم...از خودم هم می نویسم...این روزها اتفاقات جالبی داره برام می افته...

 

باز هم از همتون تشکر...

نظرات رو به این دلیل تایید نمی کنم چون می خوام تک تک نظرات رو با دقت بخونم و بعد جوابگو باشم...

مراقب خودتون باشین...

فعلا...


نوشته شده توسط eli در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 11:32 موضوع احساس من | لينک ثابت


مقاله ی 4

اگر اینگونه هستید وارد رابطه نشوید!!!

 

1)‌اگر در خانواده پدري و زندگي مجردي خود، مسووليت كاري را به عهده نمي‌گيريد يا كوتاهي مي‌كنيد.
 


2)‌ اگر با پدر، مادر، برادر و خواهر خود (كه به نظر شما غيرمنطقي بوده يا اخلاق دلخواه شما را ندارند) ارتباط سازنده و راضي‌كننده نداريد و نتوانسته‌ايد تعامل قابل قبولي ايجاد نماييد. (عدم تعامل و ارتباط اجتماعي صحيح با ديگران)
 


3) اگر در زندگي، مدام شغل خود را عوض كرده‌ايد، با دوستان زيادي به خاطر مشكلاتي قطع رابطه نموده‌ايد، رشته تحصيلي خود را تغيير داده يا ترك تحصيل كرده‌ايد، علائق خود را نيمه‌كاره رها كرده‌ايد و ثبات فكري، احساسي و رفتاري نداريد.
 


4) اگر تصور مي‌كنيد، افكار، احساس و رفتار همسرتان را در آينده به دلخواه خود تغيير مي‌دهيد. (خطاي شناختي)
 


5) اگر به دنبال همسر مناسبي هستيد به نحوي كه در زندگي مشتركتان در آينده با هيچ‌گونه مشكلي مواجه نشويد. (خطاي شناختي)
 


6) اگر در پي كسب لذت و علايق خود، كارها و مسووليت‌هايتان بر دوش ديگران قرار مي‌گيرد.
 


7) اگر فقط منطق و طرز نگرش خويش را قبول داريد و در برابر ديگران حالت دفاعي يا حالت تهاجمي مي‌گيريد و قادر به درك افكار، احساس و رفتار ديگران نيستيد. (واكنش دفاعي و خود ميان‌بيني)
 


8) اگر نقاط ضعف و نقاط قوت خود را به صورت شفاف نمي‌بينيد. (عدم خودآگاهي)
 


9) اگر تاكنون با نظرات، انتقادات و پيشنهادات ديگران، تغييري در رفتارهاي شما ايجاد نشده است.
 


10) اگر مسائل كاري شما مانع ارتباط دوستانه و ارتباط دوستان شما مانع ارتباط صميمي در خانواده پدري مي‌شود يا مسائل و مشكلات شخصي شما در تمام حوزه‌هاي زندگي‌تان تاثير مي‌گذارد و در هم تنيده مي‌گردد.
 


11) اگر اصلا قادر به تغيير برنامه‌هاي از قبل طراحي شده خود نيستيد (حتي اگر شرايط تغيير كند) و بسيار متعصب، خشك و غيرقابل انعطاف هستيد. (عدم انعطاف‌پذيري لازم)
 


12) اگر قادر به درك احساسات، رفتار و افكار خانواده، دوستان و همكارانتان كه متفاوت از شما عمل مي‌كنند، نمي‌باشيد. (عدم آگاهي اجتماعي)
 


13) اگر بيشتر به جاي گوش‌كردن، صحبت مي‌كنيد و بيشتر از آن‌كه سعي كنيد ديگران را بفهميد، سعي داريد كه ديگران شما را درك كنند. (عدم مديريت رابطه)
 


14) اگر بسيار هيجاني هستيد و تنها هيجانات، شما را به سويي مي‌كشاند و قادر به تعويق انداختن خواسته‌هايتان نيستيد.
 


15) اگر براي رفتار، احساس و گفتار خود روش و برنامه‌اي نداريد و مرتب نسبت به ديگران عكس‌العمل نشان مي‌دهيد.
 


16) اگر عادت داريد به جاي حل مشكلات از آنها فرار كنيد يا اجتناب بورزيد يا واكنش شما نسبت به مسائل بي‌تفاوتي است. (پاسخ اجتنابي به رويدادها)
 


17) اگر در آينه نگاه ديگران، ‌شما فردي غرغرو، سرزنشگر، وابسته، احساساتي، بدبين، گوشه‌گير، پرخاشگر، خودخواده، گوشت تلخ، غمگين به نظر مي‌آييد. (اختلال شخصيت)
 


18) اگر فكر مي‌كنيد از ميان چند ميليارد ساكنين كره زمين، فقط و فقط يك شخص مناسب شما است و ارزش ازدواج دارد و در غير اين صورت زندگي شما بي‌معنا شده و بايد بميريد و تا آخر عمر مجرد بمانيد.
 


19) اگر بدون اين‌كه خود را دقيقا ارزيابي كنيد و بشناسيد، دنبال همسر مناسب مي‌گرديد. (عدم شناخت خود)
 


20) اگر وضعيت فعلي‌تان راضي‌كننده نيست و براي رهايي و فرار از موقعيت، اقدام به ازدواج مي‌كنيد. (مشكل در شيوه حل مساله)

 

 


نوشته شده توسط eli در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 19:16 موضوع مقالات روانشناسی | لينک ثابت


مقاله ی 3

رازهایی از هدیه دادن گل

 

گل علاوه بر سمبل زیبایی، یکی از هدایایی است که نشان دهنده احساسات و عواطف انسان در شرایط مختلف است. هدیه دادن گل برای هدیه گیرنده احساس خوشایندی را به وجود می آورد که معمولا نشانه علاقه و صمیمیت هدیه دهنده محسوب می گردد و باعث زینت و شادابی محفل نیز می شود. بهترین استفاده ای که می توان از این هدیه شادی بخش نمودآن است که گل های مختلف را در معانی متفاوت به عزیزانمان و آن هایی که دوستشان داریم هدیه بدهیم. این کار موجب می شود تا موجی از شادمانی و احساس صمیمیت و رضایت در وجود آن ها به حرکت درآید و غم و اندوه و مشکلات را مورد هجوم قرار دهد، علاقه افزایش می یابد و محبت ها پایدارتر می شود.

گل لطیف است و احساس لطافت را در روح انسان ها دوچندان می کند و رایحه خوش آن تمام وجود فرد را دگرگون می سازد. اهدای گل نیاز به مناسبت ندارد و بد نیست بعضی وقت ها شاخه ای گل به همسر، مادر، پدر، خواهر، برادر، فرزند و همکار و آن هایی که دوستشان داریم هدیه بدهیم. با  اهدای گل عواطف و احساسات خود را بیان کنیم و دیگران را شگفت زده نماییم. دست کم با این کار طراوت، شادابی، خنده و صمیمیت جای سلام و احوالپرسی روزمره و تکراری مارا خواهد گرفت و در وجود طرف مقابل غوغایی شگفت انگیز به پا خواهد شد.

کاربرد گل در کشورهای مختلف

   در  اغلب کشورهای اروپایی مرسوم است کسانی که به میهمانی شام دعوت می شوند برای تشکر از خانم میزبان چند شاخه گل به او هدیه دهند. در ژاپن هر گل معنای مختلفی دارد  و در موارد مختلف مردم آن کشور از گل استفاده های فراوان می کنند. آن ها به پرورش گل علاقه زیادی دارند و در گل آرایی از استادان توانمند و برجسته ای برخوردارند. ژاپنی ها هرسال جشن گل برگزار می کنند و اغلب عشاق آن کشور باتوجه به این که هر گل معنا و مفهوم خاصی دارد احساس خود را با آن بیان می کنند و بانوان آن سرزمین هم برای نشان دادن درخواست و نظرات خود از گل هایی که به همان معنا هستند بهره می برند. در این کشور گل داودی نشانه طول عمر است و در مراسم بازنشستگی افراد یکدسته گل داودی به آن ها هدیه می دهند و به این ترتیب برای او زندگی طولانی آرزو می کنند. اهدای شکوفه گیلاس یادآور آن است که زندگی زودگذر است و نباید آن را سخت گرفت و موجب آزار و اذیت دیگران شد.

 البته یونانی ها اولین ملتی بودند که برای گل های مختلف معانی مشخصی تعریف کردند و در زندگی خصوصی و اجتماعی از آن استفاده نمودند. بعد از آن رومی ها از این روش استقبال کردند و سایر مردم جهان کم و بیش آن را پذیرفتند.

در کشور ما هم گل ها کاربردهای مختلفی دارند و هر گل به عنوان نوعی نماد و نشان مشخص مورد استفاده قرار می گیرد. ایرانی ها معمولا از گل برای ابراز علاقه به جنس مخالف، جشن و میهمانی ها، تبریک به عروس و داماد، عیادت مریض، کسی که خانه جدید خریده است یا فرزندی به دنیا آورده استفاده می کنند.

گل لاله در کشور ما طرفداران زیادی دارد و در رنگ های مختلف پرورش می یابد. جشنواره گل لاله پایان بهار هرسال باحضور اغلب طرفداران داخلی و خارجی برگزار می شود و عرضه آن در سطح کشور گسترش می یابد که با استقبال بی نظیر ایرانیان مواجه می شود.

معنای گل ها

معنای گل ها در ادوار مختلف متفاوت بوده است. مثلا گل رز که مورد علاقه اغلب افراد بوده است در دوره رنسانس سمبل شهادت و عشق آسمانی و بعد از آن نشانه آرامش، نعمت و صلح بوده است. این گل در مصر باستان نشانه تقوی و پاکدامنی و در عهد یونانی ها نشانی مقدس بوده و رومی ها آن را به عنوان سمبل فتح و پیروزی می شناخته اند.  اما گل رز امروزه همه جا معنای عشق و زیبایی دارد.

در اغلب کشورها گل ها از معانی یکسانی برخوردار شده اند که دانستن آن ها واستفاده به موقع از معانی آن می تواند در بهبود ارتباط نقش موثری داشته باشد.

گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته ، پاکدامنی ، فروتنی

گل شقایق: اختلاف

گل سرخ: عشق و زیبایی

رز سیاه : مرگ و تسلیت

رز سفید : عشق مبارک و فرخنده

رز کاملاً شکفته : تعهد و دوست داشتن

دسته گل رز : قدردانی

ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش، اتحاد

سوسن: ملاحت و زیبایی

سوسن سفید: دوشیزگی و پاکدامنی

خشخاش: تنبلی و سستی

شکوفه پرتقال: علاقه به ازدواج

سنبل: اندوه و تاسف

شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی

زنبق سفید: عفت و پاکدامنی

کاملیای سفید : قابل ستایش و پرستیدنی

کاملیای صورتی: در آرزوی رسیدن به یکدیگر

کاملیای قرمز : عشق آتشین

نیلوفر آبی : حقیقت

آنتوریوم: عشق ، علاقه و محبت

داوودی : تو دوست فوق العاده من هستی

آفتابگردان : ستایش ، غرور و پرستش

نرگس : غرور و خودبینی

نرگس زرد : احترام

اقاقیا : عشق پاک

کاکتوس: پایداری و استقامت

لاله : عاشق واقعی

مریم : لذت بردن

میخک : جواب مثبت به درخواست عشق

قاصدک : وفاداری ، خوشبختی و صداقت 

نسترن : احساس همدلی و تقاضای دوست داشتن

پامچال : بدون تو ادامه زندگی را نمی خواهم.

یاسمن : شادی و دلپذیری

رزماری : یادآوری خاطرات گذشته

البته تعداد شاخه های دسته گل اهدایی هم معنای مختلفی دارد:

یک شاخه گل: توجه

سه شاخه گل:  احترام

پنج شاخه گل: علاقه و محبت

هفت شاخه گل: عشق  

10 شاخه گل لاله نشانه یک عشق بی نظیر و ماندگار می باشد.

علاقه و توجه به گل تا اندازه ای اهمیت دارد که برخی ملت ها از گل به عنوان علامت کشور خود استفاده کرده اند.

بلژیک: گل آزالیا

انگلستان: رز

رومانی: رز

هلند: لاله

کانادا: برگ افرا

یونان: بنفشه

چین: نرگس

مصر: نیلوفرآبی

ایران: گل سرخ

مکزیک : کاکتوس

لیتوانی: رز

ژاپن:  داودی

هندوستان: نیلوفر

اسپانیا: درخت انار

لهستان: گل گندم

پاراگوئه: شکوفه پرتقال

 

برگرفته از سایت ایران الایو...

 

 


نوشته شده توسط eli در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 7:59 موضوع مقالات روانشناسی | لينک ثابت


احساس سی و هفتم

بعد از یه تنفس عمیق دوباره اومدم...حقیقتش این که نخواستم به کسی که قول دادم که می مونم بد قولی کرده باشم...

 

هستم و می نویسم...اما خوب می دونید دیگه ...از فواد دیگه نمی نویسم چون که برای همیشه احساسی که نسبت بهش داشتم رو از دست دادم و اما ...

 

خیلی چیز ها هست که بگم.توی این مدت اتفاقاتی هم افتاد.امسال تولد من جور عجیبی زیبا بود.شب تولدم مشهد بودم با دوستم و این برای من خیلی زیبا و دوست داشتنی بود...یک ساعت و یک انگشتر ...یک قاب و یک دسته گل...یک کارت...این ها هدیه های روز تولدم بودند...امسال جور عجیبی بود برام...

 

چند شب پیش بود که دوباره فواد به دیدنم اومد.همه چی ناگهانی اتفاق افتاد.آخرین ملاقات ما بود.یه فکر هایی توی سرش داشت.بهم می گفت الهه من تو رو می خوام بدست بیارم.اما بهش گفتم فواد بعد از اینکه ما از هم جدا شدیم تو هیچ عکس العملی از خودت نشون ندادی چطور می خوای به این امید باشی که من دوباره بر می گردم؟به سوالم جواب داد که من هر شب با عکس هات و نامه هات شب رو صبح می کردم و من همیشه به یادت بودم .این تو بودی که بی دلیل از من جدا شدی...دلایلم رو بهش گفتم.قانعش کردم که برای زندگی مشترک مناسب هم نیستیم.برام ارزوی خوشبختی کرد.من رو به خدا سپرد.گریه می کرد و اشک می ریخت.تحمل دیدن چشم های پر از اشکش رو نداشتم...با این که می دونستم نباید این کار رو بکنم اما دست هاش رو گرفتم...اون توی شرایطی که بود واقعا به من نیاز داشت...نخواستم برای این اخرین بار با ناراحتی از پیشم بره...دست هاش رو گرفتم...کمی ارومش کردم...دوباره یاد خاطراتی که با هم داشتیم افتادیم...گریه اش بیشتر شد..کم کم بغض خودم داشت می ترکید اما به خاطر فواد تحمل کردم...روبه روم ایستاد...توی چشم هام نگاه کرد.به پیشونی ام بوسه زد و بعد به لب هام...به اغوشش رفتم.باور این که برای اخرین باره که به اغوشش می رم برام خیلی سخت بود...باور این که این بوسه ها...این نفس ها...برای اخرین باره برام خیلی سخت بود...اما باید تمومش می کردیم...چون ادامه اش به نفع هیچ کدوممون نبود...

 

لحظه های اخر دیگه رسید...دیگه وقت رفتنش شد...بهم گفت تا وقتی ازدواج نکنی من هم ازدواج نمی کنم...بهش گفتم فواد من و تو این همه با هم حرف زدیم...دیگه بحثش رو شروع نکن...بذار با خیال راحت ازت جدا شم...باز هم گریه کرد...من رو بیشتر در اغوشش فشار داد...تمام گرماش رو به تنم داد و رفت...من رو به خدام سپرد و رفت...و تصویری که از فواد برام به جا موند چشم های پر از اشکش بود...گریه های با صدای بلندش بود و قدم های سستی که بر می داشت...

 

حالا دیگه هم من و هم اون می دونیم که زندگی همیشه رسیدن نیست...باید گاهی اوقات نرسیدن رو تجربه کنیم...حالا خیالم راحته که زندگیش رو به خاطر من نابود نمی کنه.به خاطر من لازم نیست هر سختی رو تحمل کنه.به خاطر من لازم نیست هر حرفی رو بشنوه...به خاطر من لازم نیست سختی بکشه...می تونه راحت به زندگی اش ادامه بده...می دونم براش جدا شدن از من خیلی سخت بود.یا بهتر بگم خیلی سخت هست اما نمی تونستم فقط به عشقم به احساسم بله بگم و عقلم و وجدانم توی این رابطه بهم کمک کردند تا هم من و هم فواد زندگی بهتری داشته باشیم...

 

پ ن:می نویسم اگر چه ممکنه کم باشه اما به خاطر مینای عزیزم می نویسم...می مونم...اگر چه با احساسی متفاوت از گذشته...

 

پ ن:از دوستانی هم که ازم خواسته بودند که بیشتر برای موندن فکر کنم تشکر می کنم...همگی تون رو دوست دارم.با این که نمی شناسمتون...اما همین که به یادم هستین برام دوست داشتنی هستید...

 

احساس ها رو ادامه می دم اما متفاوت...

 

فعلا...


نوشته شده توسط eli در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 20:2 موضوع احساس من | لينک ثابت


آخرین احساس...احساس سی و ششم

و امروز اغازی دوباره برای من بود...

 

می تونم به عینه بگم که عاشق پاییزم و مهر...متولد مهر بودن عاشقی های خاص خودش را دارد...من هم عاشقی های خاص خودم را...

 

امروز هفتم مهر تولد من بود...گذشت...با تمام شیرینی هایش گذشت...تا سال بعد که دوباره متولد شوم...

 

به خودم به احساسم به عاشقی هایم به ارزوهایم این روز رو تبریک میگم...دیر آپ کردم...می دونم.از روز یکشنبه که عازم سفر بودم وروزدوشنبه و دل گرفتگی هایم و امروز...

 

امروز فواد اومده بود دنبالم...قضیه ی این که چی شد دوباره باهاش حرف زدم بر می گرده به امانتی که دستش داشتم وگرنه باهاش تماس نمی گرفتم...فهمید که دارم می رم سفر...نگرانم بود...نمی دونم چطور بهش بگم که راه ما از هم جداست...دوست داشتنش رو ابراز می کنه اما بعد ازبرگشتنم از مشهد و ... تصمیم گرفتم به درسم ادامه بدم و فکری جز درس نداشته باشم...

 

به خود فواد هم گفتم.گفتم که دلم رو مشهد جا گذاشتم و قصد عاشقی ندارم...نمی دونم متوجه شد یا نه.اما فکر کنم متوجه شد.چون توی مسیر بهم می گفت دلت رو مشهد جا گذاشتی؟؟؟

 

امروز من دوباره آغاز شدم.امروز می خوام فقط مال خودم باشم نه کسی دیگه.امروز می خوام ...

 

به قول دوستم آدم ها همیشه به خواسته ی دلشون نمی رسن.شاید من هم نرسم اما ...

 

شاید فواد این مطالب رو بخونه.چون ازم آدرس وبلاگ رو گرفت.نمی خوام احساس بدی نسبت به من پیدا کنه.من زمانی عاشقش بودم و دوستش داشتم.خودش می دونه که چقدرما به هم نزدیک بودیم.اما این رو هم باید بدونه که وقتی نخوام به راهی ادامه بدم دیگه نمی دم...از این که تنهاست دلم می گیره.دوست داشتم با فواد باشم اما زندگی برام این رو نمی خواد.می دونم که نمیشه و نمی تونیم در آینده ی هم نقشی داشته باشیم.نمی تونیم و نمیشه...چرا باید مدتی فواد رو به دنبال خودم بکشونم و بعد از کلی روزهای سپری شده اون وقت بهش بگم که نه...

 

فواد اولین تجربه ی من در برخی از موارد بود...تجربه ای شیرین و دوست داشتنی...اما خدا کنه زمانی برسه که کسی بیاد و جای من رو براش بگیره تا کمی الهه از ذهنش پاک بشه...

 

فکر کنم که باید راه دیگه ای رو اغاز کنم.بار ها به فواد گفتم که دل کندن از اون برام خیلی سخته اما بدتر از اون ادامه دادن این رابطه است که به نفع هیچ کدوممون نیست...

 

در صدد پایان احساسم هستم...احساسی که در میانه های راه رنگ واقعیت را دید و فهمید که نمی شود تنها با عشق زندگی کرد.

 

فواد اگر این پست را خوندی و دلت گرفت بدون که به اندازه ی تمام دلتنگی هات من هم گریه کردم اما حقیقت طوری دیگر است...

 

پایان احساسم را اعلام می کنم...از اینکه مدتی در کنارتان بودم خوشحالم...از این که کسانی هستند که راهنمایم باشند و از همه مهمتر دوستم باشند خوشحالم...

 

اما هر احساس و اغازی پایانی دارد.با تولد من این احساس پایان می گیرد...

 

خدا نگهدار...


نوشته شده توسط eli در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 1:0 موضوع احساس من | لينک ثابت