امروز شنبه 24 دی ماه من و همسر محترم در خونه ی عشق هستیم و من می خوام خاطرات رو ثبت کنم و همسر محترم نیز مشغول دیدن تلویزیون....
تا یک هفته ی دیگه امتحانات تموم میشه(خدا رو شکر)...تا الانش که خوب بوده...خدا کنه سه تای بعدی نیز خوب باشه...
دیروز جمعه 23 دی منزل سعید بودیم....حدود ساعت 11 بود که رفتیم خونه شون...قرار بود صبح زود بریم اما خوابمون می اومد...برامون کله پاچه در نظر گرفته بودند...ما هم که حدود ساعت 11 رسیدیم کله پاچه خوردیم...حال خوبی نداشتم...آخه حدود 4 یا پنج روزی میشه که آنفولانزا گرفتم.در نتیجه دیروز بی حال بودم...فواد به اتفاق سعید و حسین آقا و سهراب و سپهرو سجاد رفتند استخر...
دیشب شب خوبی نبود....با فواد بحثمون شد اون هم اساسی...البته نه جلوی خانواده...بلکه توی خیابان...اولین بار بود که فواد سرم داد می زد...البته تقصیر خودم بود.آخه به جای فواد حرف زده بودم و او به این خاطر از دستم ناراحت بود...
دیشب رختخوابش رو توی هال انداخت و در کنار من نخوابید...دیشب خیلی منتظرش بودم که بیاد از دلم در بیاره اما نیومد....دیشب عصبانیت فواد رو با تمام وجودم حس کردم و دوست داشتم بهش بفهمونم که اگه با هم بحث می کنیم قرار نیست که سر هم داد بزنیم و حرف هایی رو بزنیم که نباید بزنیم....دیشب خواستم لباس هاش رو بشورم که گفت دست نزن....خودم می شورم....تو به هیچی کار نداشته باش....خلاصه دیشب شب خوبی نبود....
اما امروز با هم آشتی کردیم و خاطره ی دیشب رو فراموش کردیم....فکر کنم زندگی یعنی بخشش....یعنی اگه بخشش نباشه نمیشه زندگی کرد....فواد من رو بخشید و من فواد رو....
روز پنج شنبه 22 دی از 3 صبح بیدار شدم تا برای امتحان بخونم....خوشبختانه امتحانم رو خوب دادم....روز چهارشنبه هم امتحان داشتم...
روز سه شنبه 20 دی تولد بابا بود...چون فرداش امتحان داشتم نشد که بریم خونه ی مامان اینا....روز سه شنبه مامان فواد برام سوپ و دلمه درست کرده بود و داده بود فرهاد و دوست دخترش سپیده برام آورده بودند....
روز دوشنبه رفتم خونه ی مامان و اینقدر حالم بد بود که حتی حوصله ی خودم رو نداشتم.شب با فواد رفتیم دکتر و متوجه شدم که به آنفولانزا مبتلا شدم و عجب بده این بیماری آنفولانزا....همه ی جون آدم درد می گیره و سردرد که من به شدت از دستش فراری ام...در این دو یا سه روز اول از بیماری ام بود که باز هم با تمام وجودم فهمیدم که فواد رو دوست دارم و بهش علاقه دارم.بگذریم از اینکه گاهی اوقات با کارهای ناپخته ام اذیتش می کنم و باعث میشم که عصبانی بشه...
یه موضوع دیگه رو هم فهمیدم که هیچ چیزی بهتر از سلامتی نیست.....هیچ چیزی....
روز شنبه 17 دی ماه شب رفتیم خونه ی مادر فواد ....قرار نبود برای شب اونجا بمونیم....اما موندیم و اولین شبی بود که در این مدت ازدواجمون شب خونه ی مادر فواد می خوابیدیم....الحق و الانصاف که خوب خوابیدیم اما بعد از اومدن از خونه ی مادر فواد مریض شدم.....
راستی روز شنبه عکس ها و آلبوم و فیلم عروسیمون رو هم بردیم تا مادر بزرگ فواد ببینند....
روز جمعه 16 دی به اتفاق فواد رفتیم سینما....فیلم اخلاقتو خوب کن....
روز پنج شنبه 15 دی ماه رفتیم خونه ی مادر فواد....مادربزرگ و عمو علی و دایی سیروان و دایی جعفر از سقز اومده بودند....
روز چهارشنبه 14 دی ماه رفتیم خونه ی هایده...شب موندیم....فردا صبحش فواد از منزل هایده رفت سر کار و من و هایده و المیرا(عروس خواهرم)رفتیم پیاده روی....پیاده روی خوبی بود....
روز جمعه 9 دی ماه فواد تعطیلی نداشت....آخه روز سه شنبه رو به جای جمعه تعطیل کرده بود که به کارهای نیمه کارش برسه....
الان که دارم این مطلب رو می نویسم نمی دونم فواد داره چیکار می کنه چون هیچ صدایی به گوش نمیرسه....تلویزیون رو خاموش کرده و برم که ببینم در چه وضعیتی هست....