تبليغاتX
چی شد که عاشقت شدم؟

چی شد که عاشقت شدم؟

دل نوشته های دو عاشق

احساس صد و هجدهم....پدرم فوت کرد.کمرم شکست.

سلام

یه سلامی متفاوت با سلام های گذشته...این بار که دارم این پست رو می نویسم حدود ۱۸ روز است که پدرم رو از دست دادم.

حدود ۱۸ روز است که دیگه سایه اش رو بر سر نداریم و ...خدایش بیامرزد....

 

و البته حدود۱۷ روز است که قرار است یک مهمان ناخوانده نیز داشته باشیم.در درونم دارد مهمان می اید.نمی دانم رسم زندگی چه است که با رفتن پدرم کسی قرار است پا به این دنیا بگذارد.

روز ۱۴ اردیبهشت باید بروم سونوگرافی...نمی دونم اون مهمان چند هفته اش است....نمی دانم...

در هر صورت امیدوارم که قدمش خیر باشد....

روز ۲۴ فروردین متوجه شدم که جواب آزمایش بارداری ام مثبت است...و همان روز من پدرم رو به خاک سپردم....نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت...در هر صورت مهمانی است که زودتر از موعد آمد ....همه می گویند دختر است و همه می گویند پسر است و تعداد کمی می گویند که خدا کند سالم باشد...

به هر جهت...تاب نوشتن ندارم.فقط نوشتم که بنویسم از روزهای بی پدر شدن و از روز های مادر شدن....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:16  توسط seven  | 

احساس صد و هفدهم...

سلام به همگی دوستان...

این مدت که نتونستم بیام به این دلیل بود که در حال حاضر پدرم در بیمارستان بستری هستند و حالشون زیاد خوب نیست...

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 17:38  توسط seven  | 

احساس صد و شانزدهم...عیدتون مبارک...

سلامی دوباره به خاطرات خوب زندگی

و این بار این پست با احساس همسر عزیزم نوشته می شود ...پس به نام خدا....

در حال خانه تکانی شب عید است...به او می گویم این بار این وبلاگ را تو آپ کن.می گوید تو از جانب احساس من بنویس...اما نمی شود که ...می شود؟؟؟؟

از فوادمی پرسم بگو:می گوید تو بگو...باز می پرسم بگو ...می گوید الی؟می گم جان الی....می گه قشنگه؟به انگشتری که در دستش دارد اشاره می کند.می گم آره قشنگه....میگه انگشتر خدا بیامرز پدرم هست و من فقط صدای بوسیدن انگشتر خدا بیامرز بابا رضا را توسط فواد می شنوم....انگار فواد قصد ندارد از احساسش بگوید...

می گوید الی؟می گم جان...و برمی گردم و نگاهش می کنم و با مشتی ترقه در دستش مواجه می شوم....امسال چهارشنبه سوری فواد در کنارم نیست و سر کار است.من هم تصمیم دارم که جایی نروم و در خانه بمانم.البته فواد خیلی اصرار دارد که با خانواده ام باشم اما من نمی خواهم.....

باز از فواد می پرسم....بگو از احساست؟می گه احساسم اینه که تو امسال با مامانت اینا بری بیرون اما من نمی رم...

باز از گفتن طفره می رود....

فواد می گه من دیگه احساسی ندارم .ازش می پرسم چرا؟میگه برای این که چ چسبیده به را....و مزه پراکنی می کند.....

بگو دیگه فواد؟؟؟؟؟

فواد این پست قراره با احساس تو نوشته شود.اما این بار نیز خود من دارم این پست را می نویسم .تو هم یک هیجانی از خودت نشان بده لطفا!!!!

بگو.....

بی خیال ...خودم از روز های زیبای زندگی مشترک می نویسم....

امروز یکشنبه ....هر چی فکر می کنم دوست ندارم از امروز یکشنبه حرفی بزنم پس فقط همین را می گویم که رفتم دنبال یارانه ها و همین و بس....

روز جمعه 19 اسفند ماه با فواد رفتیم کنسرت محسن یگانه.البته فرشاد لطف کرده بود و برایمان بلیط رزرو کرده بود.یک شور و حال خاصی بود در کنسرت.من اولین بار بود که به کنسرت می رفتم اما فواد دومین بار بود.فکر کنم اولین کنسرتی که فواد رفته بود کنسرت علیرضا افتخاری بوده باشد.به هر جهت خیلی به من و فواد خوش گذشت .در کنسرت انواع و اقسام مدل ها رو می شد دید.از مانتو های کوتاه گرفته تا مانتوی بلند...و حرف هایی که من و فواد در مورد مدل ها می زدیم....

روز پنج شنبه رفتیم خونه ی مادر فواد....قضیه ی طولانی داشت .در حوصله ی امشب من نمی گنجد که بگویم.اما مربوط به شام بود....

راستی امروز هفتمین ماهگرد ازدواج من و فواد هستش.الهی که هفتصدمین ماه گردمون بیاد....

روز دوشنبه 15 اسفند ماه یک سال از تاریخ عقد من و فواد گذشت.ما منزل هایده بودیم.فواد کیک گرفت و حسین آقا روی کیک را با دستخط نا زیبایش نوشت....

در حال نوشتن خاطرات هستم که فواد از من میوه می خواهد.در نتیجه مجبور به تمام کردن نوشتن خاطرات هستم....

هم من و هم فواد از شما دوستان عزیز که به یادمان هستید کمال تشکر را داریم و پیشاپیش عیدتون مبارک....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:17  توسط seven  | 

احساس صد و پانزدهم....

دیگه مثل قبل ها نمی تونم خوب ذهنم رو جمع و جور کنم برای نوشتن

نمی دونم...یا وقتش نیست یا حوصله اش...اما فکر کنم بیشتر مربوط بشه به نداشتن وقت برای نوشتن خاطرات خونه ی عشق....

امروز من و فواد مرخصی گرفته بودیم تا بریم خونه ای رو ببینیم که اگه خدا بخواد بتونیم خونه دار بشیم....

شاید دیگه مثل قبل ها نتونم تمام روز ها رو با جزئیاتش بنویسم اما همین رو می دونم که زندگی خوب هست و زیبا و بهتر از زندگی ....فواد هست....

از وقتی که سر کار می رم شب ها خیلی خسته هستم و اون طور که باید و شاید نمی تونم به عشق ورزی های فواد جواب بدم اما سعی ام بر این هست که نذارم شرایط برای هر دومون سخت بشه ...

به هر جهت شما دوستان رو خیلی دوست دارم و اگه بهتون سر نمی زنم یا ازتون خبری نمی گیرم امیدو ارم که من رو ببخشید و درکم کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 23:57  توسط seven  | 

احساس صد و چهاردهم

نمی دونم چند روزی میشه که ننوشتم.اما این رو می دونم که این روز ها خیلی سرم شلوغه...حدود 11 روزی میشه که مجدد سر کار میرم و این بار عاشق کارم هستم...

شاید دیگه نتونم مثل قبل ها تک تک روزهای خاطره انگیز با فواد رو بنویسم اما سعی می کنم روزهای مهم از دستم فرار نکنند و اون ها رو حتما قید کنم...

امروز یعنی 12 بهمن حدود نیم ساعتی میشه که از خونه ی مادر فواد اومدیم خونه ی عشق...روز سه شنبه مستقیم از سر کار رفتم خونه ی مادر فواد تا حدود ساعت 12 شب هم اونجا بودیم...قرار شده سه شنبه ها برم خونه ی مادر فواد ...

الان خسته ام...خیلی خسته...فکرم کار نمی کنه...خواب بر نیروی بدنی ام غلبه کرده و فرصت فکر کردن و نوشتن رو ازم گرفته...

فقط بگم که همه چی روال عادی خودش رو داره طی می کنه....من سر کار میرم.خونه ی مامان میرم.خونه ی مادر فواد میرم...به خونه و زندگی می رسم و و و

 

 

 

خدایا شکرت....

 

اگه فرصتی پیش اومد و ذهنم یاری کرد تا حدودی از روزهای با فواد بودن می نویسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:52  توسط seven  | 

احساس صد و سیزدهم....آنفولانزا مهمونمون شده....

امروز شنبه 24 دی ماه من و همسر محترم در خونه ی عشق هستیم و من می خوام خاطرات رو ثبت کنم و همسر محترم نیز مشغول دیدن تلویزیون....

تا یک هفته ی دیگه امتحانات تموم میشه(خدا رو شکر)...تا الانش که خوب بوده...خدا کنه سه تای بعدی نیز خوب باشه...

دیروز جمعه 23 دی منزل سعید بودیم....حدود ساعت 11 بود که رفتیم خونه شون...قرار بود صبح زود بریم اما خوابمون می اومد...برامون کله پاچه در نظر گرفته بودند...ما هم که حدود ساعت 11 رسیدیم کله پاچه خوردیم...حال خوبی نداشتم...آخه حدود 4 یا پنج روزی میشه که آنفولانزا گرفتم.در نتیجه دیروز بی حال بودم...فواد به اتفاق سعید و حسین آقا و سهراب و سپهرو سجاد رفتند استخر...

دیشب شب خوبی نبود....با فواد بحثمون شد اون هم اساسی...البته نه جلوی خانواده...بلکه توی خیابان...اولین بار بود که فواد سرم داد می زد...البته تقصیر خودم بود.آخه به جای فواد حرف زده بودم و او به این خاطر از دستم ناراحت بود...

دیشب رختخوابش رو توی هال انداخت و در کنار من نخوابید...دیشب خیلی منتظرش بودم که بیاد از دلم در بیاره اما نیومد....دیشب عصبانیت فواد رو با تمام وجودم حس کردم و دوست داشتم بهش بفهمونم که اگه با هم بحث می کنیم قرار نیست که سر هم داد بزنیم و حرف هایی رو بزنیم که نباید بزنیم....دیشب خواستم لباس هاش رو بشورم که گفت دست نزن....خودم می شورم....تو به هیچی کار نداشته باش....خلاصه دیشب شب خوبی نبود....

اما امروز با هم آشتی کردیم و خاطره ی دیشب رو فراموش کردیم....فکر کنم زندگی یعنی بخشش....یعنی اگه بخشش نباشه نمیشه زندگی کرد....فواد من رو بخشید و من فواد رو....

روز پنج شنبه 22 دی از 3 صبح بیدار شدم تا برای امتحان بخونم....خوشبختانه امتحانم رو خوب دادم....روز چهارشنبه هم امتحان داشتم...

روز سه شنبه 20 دی تولد بابا بود...چون فرداش امتحان داشتم نشد که بریم خونه ی مامان اینا....روز سه شنبه مامان فواد برام سوپ و دلمه درست کرده بود و داده بود فرهاد و دوست دخترش سپیده برام آورده بودند....

روز دوشنبه رفتم خونه ی مامان و اینقدر حالم بد بود که حتی حوصله ی خودم رو نداشتم.شب با فواد رفتیم دکتر و متوجه شدم که به آنفولانزا مبتلا شدم و عجب بده این بیماری آنفولانزا....همه ی جون آدم درد می گیره و سردرد که من به شدت از دستش فراری ام...در این دو یا سه روز اول از بیماری ام بود که باز هم با تمام وجودم فهمیدم که فواد رو دوست دارم و بهش علاقه دارم.بگذریم از اینکه گاهی اوقات با کارهای ناپخته ام اذیتش می کنم و باعث میشم که عصبانی بشه...

یه موضوع دیگه رو هم فهمیدم که هیچ چیزی بهتر از سلامتی نیست.....هیچ چیزی....

روز شنبه 17 دی ماه شب رفتیم خونه ی مادر فواد ....قرار نبود برای شب اونجا بمونیم....اما موندیم و اولین شبی بود که در این مدت ازدواجمون شب خونه ی مادر فواد می خوابیدیم....الحق و الانصاف که خوب خوابیدیم اما بعد از اومدن از خونه ی مادر فواد مریض شدم.....

راستی روز شنبه عکس ها و آلبوم و فیلم عروسیمون رو هم بردیم تا مادر بزرگ فواد ببینند....

روز جمعه 16 دی به اتفاق فواد رفتیم سینما....فیلم اخلاقتو خوب کن....

روز پنج شنبه 15 دی ماه رفتیم خونه ی مادر فواد....مادربزرگ و عمو علی و دایی سیروان و دایی جعفر از سقز اومده بودند....

روز چهارشنبه 14 دی ماه رفتیم خونه ی هایده...شب موندیم....فردا صبحش فواد از منزل هایده رفت سر کار و من و هایده و المیرا(عروس خواهرم)رفتیم پیاده روی....پیاده روی خوبی بود....

روز جمعه 9 دی ماه فواد تعطیلی نداشت....آخه روز سه شنبه رو به جای جمعه تعطیل کرده بود که به کارهای نیمه کارش برسه....

الان که دارم این مطلب رو می نویسم نمی دونم فواد داره چیکار می کنه چون هیچ صدایی به گوش نمیرسه....تلویزیون رو خاموش کرده و برم که ببینم در چه وضعیتی هست....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:20  توسط seven  | 

احساس صد و دوازدهم...دوباره عاشق شدم...

هر کاری می کنم که این وبلاگ رو روزانه بنویسم نمیشه که نمیشه...یا شایدم میشه و نمیشه...به هر جهت سعی می کنم از روز های زیبای زندگی بنویسم چه روزانه چه هفتگی و چه ماه به ماه...

از فردا امتحانات پایان ترم شروع میشه و همچنان در حال خواندن هستم...چون رشته ام رو دوست دارم در نتیجه خواندن برای امتحانات برام سخت نیست و لذت بخشه مثل زندگی....قرار هست که امروز مدارک فواد رو ببرم تا سند موبایلش رو به نامش بزنند.

دیشب یعنی 3 دی فواد حدود ساعت نه و نیم شب اومد.مثل همیشه با دست پر...یک سطل پر آب آناناس با آجیل و کیک صبحانه و پاستیل....(چیزی که من واقعا دوست دارمش) ...دیشب شام فسنجان داشتیم.البته بدون برنج.قرار شده که دیگه شب ها برنج درست نکنم.آخه این طور که از ظواهر پیداست هم من و هم فواد کمی اضافه وزن پیدا کردیم....

دیشب شب رویایی بود...حس و عشق فواد رو می پرستم و از این که به عنوان مرد زندگی ام انتخابش کرده ام راضی راضی راضی ام...(دیشب در اسمان عشق ما هم ماه بود و هم ستاره و هم خورشید)

البته دیروز خونه ی مامان هم رفتم...

از روز چهارشنبه 30 آذر یعنی از شب یلدا تا 2 دی یعنی روز جمعه منزل خواهرم بودیم...شب یلدای خوبی داشتیم.همه دور هم جمعه شدیم و حسین اقا برامون فال حافظ گرفت...روز پنج شنبه مامان و بابا رفتند منزل خودشان اما خواهرم اجازه نداد ما به خونه ی عشق بریم...روز پنج شنبه رفتیم شلوار خریدیم.روز جمعه هم کیف و کفش...یه جورایی من خرید عیدم را انجام دادم....لبخند...

البته برای مامان یه کیف خریدیم و برای خواهرم کفش و هر دو به عنوان عیدی بود.اما مادرم پول کیف رو باهامون حساب کرد...

روز دوشنبه و سه شنبه فقط خوابیدم....شاید بیشترین ساعاتی رو که در خونه ی عشق بودم به خواب گذشت و الحق و الانصاف مزه داد خوابیدن در ساعات غیر معمول...

البته یادم رفت که بگم روز جمعه یعنی دوم دی به منزل مادر فواد هم رفتیم و حدود ساعت 1 شب بود که به خونه ی عشق برگشتیم.

فواد از دست فرشید که خیلی نسبت به حضور ما کم محلی کرده بود ناراحت بود...فکر کنم ناراحتی فرشید بر می گشت به اتفاقی که در جمعه ی گذشته یعنی 25 آذر در منزل مامان فواد افتاد.

روز جمعه 25 آذر قرار شد که فواد بره آلبوم عروسیمون رو که دو روز بود گرفته بود رو بیاره تا مامانش ببینه...من تمایلی نداشتم که عکس و فیلمم رو برادر های فواد ببینند...به هر جهت برای من نامحرم تلقی می شدند .اما فرشید گفت زن داداش من فیلم عروسیتون رو در داخل گوشیم دارم حالا چرا نباید عکس هاتون رو ببینم؟به هر جهت فواد برای اینکه مامانش ناراحت نشه رفت فیلم و آلبوم عروسیمون رو آورد اما فرشید از لحظه ی ورود فواد به منزل قهر کرد و رفت داخل اتاق...در دلم راضی بودم از قهر کردنش.چون فیلم و عکس ها رو نمی دید.اما بعد از ناراحتیش ،ناراحت شدم و رفتم که از دلش در بیارم که بحث کردن با شادی (جاری محترم) رو بهانه کرد و عذرم رو خواست ...

از اون هفته تا این هفته هیچ خبری از فرشید نشد که نشد...تا روز جمعه یعنی 2 دی که رفتیم خونه ی مامان و با بی محلی فرشید روبرو شدیم.البته برای من که مسئله ای نبود.من شرایط رو درک می کنم و انتظار زیادی از خانواده ی همسرم ندارم اما فواد از دست فرشید خیلی ناراحت بود.

راستی فواد روز سه شنبه یعنی 29 آذر موتورش رو فروخت...دلیلش این بود که خیلی به خرج افتاده بود...اما من روز سه شنبه 29 آذر برای بار دوم عاشق فواد شدم البته بیشتر ...تا حالا شده کسی برای بار دوم عاشق عشقش بشه؟؟؟؟نمی دونم....

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:50  توسط seven  |